|
101- یا تماما مرا بپذیر یا تماما رد كن ، ولی سعی نكن مرا تقسیم كنی ، زیرا آنوقت یك دروغ آفریده ای .
102- انسان وحدتی عمیق است .
103- پذیرش خویشتن همانگونه كه هستی به تو فرصت رشد خواهد داد ، یك رشد خود انگیخته ، نه یك رشد انتخاب و كارگردانی شده .
104- رشدی خودانگیخته و اصیل داشته باش مثل رشد درختی در كوهستانی عظیم نه در یك باغچه كوچك .
105- وجود انسان واحدی پیوسته است ، همانگونه كه عشق را به خویش نسبت می دهی ، نفرت را نیز به خود نسبت ده ، زیرا عشق و نفرت دو روی سكه هستند .
106- آنگاه كه بپذیری هر آنچه كه زشت است از آن توست و تو آنهایی ، همانگونه كه هر چیز زیبا از آن توست و تو آنهایی ، فقط آن هنگام قادر به رشد و تصفیه شده خواهی بود .
107- از یك چاه خشك نمی توان آب بیرون آورد ، اگر خشم در تو نباشد كسی قادر نیست آن را در تو شكار كند .
۱۰۸- انسان طمع كار همیشه توسط طمعی دیگر جذب می شود .
109- عدم پذیرش طبیعت وجود تولید نفس می كند ، پذیرا نبودن آنچه كه هست ، " یعنی نفس " .
110- خودت را بپذیر ، آنگاه كه چنین كنی به مركز وجودت پرتاب خواهی شد .
111- با خودت بمان . هر چه كه هستی آن را بپذیر .
112- خودت را سرزنش نكن ، دیگران را نیز سرزنش نكن ، محكوم كردن بیهوده است و چیزی را تغییر نمی دهد .
113- خشم ، طمع و حرصت را سركوب نكن ، فقط نسبت به آنها هوشیار و آگاه باش .
114- تانترا ، حركت و تجربه عمیق هر چیزی در ریشه و بنیان آن است .
115- اگر زمانی كه خشمگین می شوی ، خود را چنان در خشم رها سازی كه خشم شوی نه خشمگین و آنگاه كه از خشم و آتش به تلاطم افتادی و ناگهان به آن آگاه شوی خواهی دانست كه خشم چه اندازه رفتاری مضحك است ، می توانی به خودت بخندی ، زیرا به فراسوی خودت رفته ای و دیگر هرگز خشم قادر نیست بر تو تسلط یابد .
116- ذهن انسان یك مكانیسم خواستن است . ذهن همواره در حال خواهش است ، همیشه در جستجوی یك چیز و خواستن چیزی دیگر .
117- ذهن همیشه در آینده است برای حركت به زمان نیاز دارد .
118- ذهن یا در گذشته یا در آینده ، اما حقیقت همواره در لحظه حال می باشد .
119- ذهن قادر به درك حقیقت نیست . حقیقت در لحظه حال است ، نه در آینده یا گذشته .
120- حقیقت قابل جستجو نیست ، زیرا اگر جستجو كنی آنگاه لحظه حال را از دست داده ای .
121- حقیقت را نمی توان جستجو كرد ، اما می توان یافت .
122- در طلب نباش ، از دست خواهی داد ، طلب نكن و به دست آر .
123- خواست خوب و بد ، دنیوی و غیر دنیوی وجود ندارد ، زیرا خواستن و طلب كردن امری دنیوی است ، حتی اگر هدف غیر دنیوی باشد .
124- حقیقت در اینجا اكنون است . نیازی به جستجو نیست .
125- اگر ذهن در گذشته یا آینده نباشد آنگاه حقیقت نمایان می شود .
126- اگر در حال باشی ، آنگاه ذهن قادر به فكر كردن و حركت كردن نیست ، آنگاه ذهن باز می ایستد ، نمی ماند .
127- اگر تو بی ذهن شوی همانطور كه زاده شده ای و آنگاه حقیقت را تجربه خواهی كرد .
128- نكوش ، جستجو نكردن و نخواستن هدفت شود ، زیرا آنوقت عدم خواستن مشكل و مسئله می شود .
129- تمامی ارزشی كه هر حقیقتی در بر دارد به درجه ای است كه در زندگی واقعی به ظهور برسد .
130- حقیقت را می توان میان دم و بازدم یافت . پس از دم و درست قبل از آنكه نفس بیرون بیاید نتیجه نیك است . اینجا مكان حقیقی است .
۱۳۱- ذهن یعنی تباهی ، ذهن منبع تمام شیطنت هاست .
132- ذهن می تواند حتی یك قدیس شود ، می تواند به تقدس تظاهر كند ، ولی چنین نیست .
133- غیر ممكن است ، طبیعت ذهن را با تقدس كاری نیست .
134- ذهن زمان و تاریخ است . ذهن انباشته از شناخته هاست ، ذهن یعنی گذشته .
135- ذهن همیشه دروغ می گوید ، زیرا هیچگاه در حال نیست .
136- خیر محصول جانبی مراقبه است ، شر محصول جانبی ذهن .
137- اگر در ورای ذهن زندگی كنی خلاق خواهی بود . در مراقبه بودن یعنی خلاق بودن .
139- اگر در ورای ذهن باشی ، هر كاری كه بكنی زیباست و شكوه و بركت به دنیا می بخشد .
140- اگر در ذهن باشی ، دنیا را زشت خواهی كرد .
141- ذهن گذشته است و تنها زمان حقیقی ، حال است .
142- زمان حال دروازه ورود به خداوند است .
143- خداوند گذشته و آینده نیست ، خدا همیشه حال است .
144- خداوند یعنی بودن و بودن یعنی حال
145- تو خدا را گم كرده ای ،زیرا آنرا در گذشته می جویی ، خدا همواره در حال و اینك است .
146- خداوند تنها یك زمان را می شناسد حال و تنها یك مكان را اینجا ،
147- تو همیشه در افكارت در جایی دیگری هستی در زمان حال باش و اینجا مكان مقدس است .
148- ذهن را بینداز ، تنها چیزی كه ترك آن در دنیا واجب است ، ذهن است .
149- خودت را در تنهایی مطلق خویش بشناس . آنگاه زندگیت ارضا خواهد شد و بركت خواهد یافت .
150- خالی شو ، تنها آن زمان كه ذهنت كاملا خالی شود نجات خواهی یافت .
151- هر چه ذهنت پرتر باشد ، سنگین تر می شوی ، با چنین بار گرانی امكان حركت نخواهی داشت .
152- آنچه خالی است پر میشود ، ذهنت را از تمام باورها و افكار كهنه خالی كن ، آنگاه حقیقت آنرا پر می كند .
153- تو در خوابی ، تنها آن زمان كه دانسته ها ، برچسب ها ، باور ها و افكارت ناپدید شود بیدار خواهی شد .
154- زمانی كه بتوانی آنچه را كه هست ، چنان كه هست ببینی ، نه آنچه كه باید باشد ، تنها آن زمان است كه بیدار شده ای ، آنگاه هر كجا بروی بهشت است .
155- خودشناسی كشف اسرار نیست ، رمز آلوده تر شدن زندگی است .
156- خودشناسی دیدن زندگی از نگاه كودكی معصومی است كه هیچ نمی داند و در پرسش است .
۱۵۷- تنها انسان خردمند ، كسی كه در آگاهیش فرو رفته باشد ، حیرت زده می شود .
158- انسان معمولی و دانش زده ، در ناهوشیاری مطلق زندگی می كند . هیچ چیز او را شگفت زده نمی كند ، او تمام پاسخ ها را می داند .
159- ذهن قسمتی از عملكرد بدن است . ذهن و بدن با مرگ نابود می شوند ، اما تو همچنان خواهی ماند .
160- آگاهی و تو خواهی ماند این هوشیاری توست ، آنگاه كه این را دانستی از شادی خواهی رقصید .
161- آگاهی تو را به رقص خواهد آورد زیرا برای نخستین بار خواهی دانست كه آزادی چیست .
162- اگر واقعا بمیری ، بدن و ذهنت را كنار بگذاری ، جاودانگی خودت را خواهی شناخت ، افسانه بودن مرگ را خواهی دید .
163- بیماری روانی و ذهنی وجود ندارد زیرا خود ذهن یك بیماری است . ذهن هرگز نمی تواند سالم باشد .
164- انسان تا به ورای ذهن نرود دیوانه است ، زیرا ذهن دیوانگی است .
165- تا زمانی كه به ورای خویش نروی ، هیچ با ارزشی برایت روی نخواهد داد .
166- تا زمانی كه به چیزی ورای خویش نرسی ، زندگی بی معنی خواهد بود .
167- اگر بتوانی احساس كنی كه بدبخت هستی ، می توانی خوشبختی را هم احساس كنی .
168- اگر انسان بتواند تاریكی را ببیند ، چشم دارد و كسی كه بتواند تاریكی را ببیند می تواند نور را نیز ببیند .
169- ذهن عادت و آشفتگی است .
170- اگر در ذهن باشی می توانی خوشبختی را بشناسی ، ولی نمی توانی خوشبخت باشی .
171- اگر به ورای ذهن بروی ، هم می توانی خوشبخت باشی و هم به آن آگاه باشی .
172- اگر تماما بدن باشی ، می توانی خوشبخت باشی ، آنگاه مثل پرندگان و حیوانات ناآگاه به خوشبختی ات خواهی بود ، می توانی به ماوراء بروی و روح شوی ، آنگاه هم خوشبختی و هم به خوشبختیت آگاه خواهی بود ، اما اگر در میانه باشی همیشه تنش خواهی داشت ، زیرا در واقع ذهن پایان ماجرا نیست .
173- ذهن ریسمانی است بین دو واقعیت بدن و روح . تو یك بند باز هستی ، بند باز نمی تواند در راحتی باشد ، بنابراین یا جلو برو به ماوراء و روح شو یا به عقب برگرد و بدن شو .
174- ذهن یك ریسمان است و زندگی كردن در ذهن مثل راه رفتن روی ریسمان است ، باید هم نامتعادل و ناراحت باشی ، هر لحظه پر از تشویش و نگرانی خواهی بود .
175- دو نوع سكوت وجود دارد ، یكی سكوتی كه در آن ذهن ساكت شده و دیگری وقتی است كه ذهنت وجود نداشته باشد .
176- در آرامش ذهنی ، ذهن وجود دارد ، فقط خیلی دیوانه نیست . سرعت دیوانگی كند شده فقط همین
177- ذهن مانند رودخانه پیوسته در حركت است .
178- برای ذهن دو راه تغذیه وجود دارد ، یا با جنگیدن با آن و یا با پروردن آن . اولی به سركوب می انجامد و دیگری به هویت یافتن ختم می شود .
179- با جنگیدن با ذهن به او انرژی عظیمی می دهی .
180- سركوب كردن كار آسانی است .
181- بدن هرگز سالم نیست ، اگر سالم بود پس فانی نمی بود ، در واقع سلامتی نسبی است ، نمی تواند مطلق باشد ، برای همین می توان بیماری را تعریف كرد ولی سلامتی را نمی توان تعریف نمود زیرا در حقیقت بدن هرگز واقعا نمی تواند سالم باشد .
182- مرگ و زندگی دو پایانی نیستند كه از هم دور باشند ، آنها مانند دو پا هستند كه همزمان راه می روند و هر دو مطعلق به تو هستند .
طبقه بندی:
سخنان بزرگان، |